"آسوده"
نمی دانم تا دم مرگ
چه خواهم دید
چه خواهم گفت
چه خواهد شد
چه خواهم شد ،
همینم بس
که یک پیرزن دعا گویم
که پیرمردی به قصد نیک
فرو بندد چشم هایش
به روی من،
و آن کودک
گه بخندد
گه بجنباند دستش را
برای من،
همینم بس
که اینان مال من باشند،
در آن وقت است
که خوشبختم
که خوشحالم
در آن وقت است
به رویم باز شود راهی
به این جان رسد نوری
هم اینک آسوده می گردم
هم اینک آسوده می خوابم
آسوده می میرم
آسوده می میرم...
امضا:"ساجد"کازرون-قائمیه
برچسب:
نویسنده: ساجد