ما جنس بشر هم
آهسته و آرام
همچو خورشید عالم
متولد و درگذریم
و که می گفتی
من به امید
بشریَ بشرم
و پریَ دست تهی دستان
آمَین
حرف های پدرم را می گیرم
عشق را می جویم
درخت عرفان می کارم
ره عرفان می پویم
جرعه ای از ابدیَت را می نوشم
اذان نزدیک و من
گوش دهم دیگر بار
مناجات شب را
عبادت یاس ها را
تو ای "ساجد"
سجاده را بگشای
و تو ای پیشانی من
سجده بر مهر بنه
و تو ای دوست
بالا آی
باید روم باری دگر
باید روم سوی شهود
زودا رود "ساجد"
از این معبر
از این کوچه
از این دنیا
گر رود "ساجد"
ستاره اش خواهد رفت
شکسته خواهد شد وصل
بخوانید یاران این فصل
تا نشکند این وصل
و بدانید مرگ
پایان مرگ من است
و طلوع زیباست
غروب زیباتر
کس چه داند
چند صبح از عمر من باقیست؟
چه جوابی داری
ای دل بارانی؟
من ندانم هیچ
همین دانم
که ماتم مرا در برگرفته
من نه آن "ساجد"پیشینم
و نه آن یار تو هستم
من همان مرغ خموشم
که گهی گریه کند با خود
و گهی سر به صحرا بنهد تنها
و حتی آن دختر مدهوش
دلش سوزد به حال من
تو بشنو ای صراط پیر
تو بشنو ای "ساجد" مغموم
من همان خسته دهرم
من همان "ساجد" پیرم
من نه آن کوهم
که نجنبد هرگز
من آن کاه بر بادم
من آن کوچکی بودم
پدر تکیه گاه من
مرا یاد هست بچگی ام
می دویدم او نیز
پدرم اندازه فکرم کوچک شده است
و من با خنده
خستگی را از تنش می دزدیدم
مادرم را می بینم
روشنی را در پیشانی من می بیند
و سخنانی کز بیانش جاریست
مادرم دسته گلی را که در آن
نرمی آسمان موج می زد
و بوی پدرم را می داد
هدیه ام آورده
من اینک باید
دسته گلم را
در شیشه پر آبی بکنم
که محبت را
ساطع بکند
مادرم را می بینم لب حوض
سیب سرخی می شوید
می دهدش به من
و من می بویم
مادرم می پرسد
که چه می خواهی؟
چه کسی را دوست داری؟
برادر یا خواهر؟
من کسی را می خواهم
دست من را بفشارد
و مرا گرمی بدهد
من پدر را می خواهم
همچنان می بینم
پدری را می بینم بر سر بام
اذان می گوید
پدرم در حال نماز است
عروجش را می بینم
و درخشش مُهرش
چون رویش
ورد زبانش دائم
اله من
اله من
قال الباقر
قال الصادق
دنیای من
دنیای من
همچنان پابرجا
جا نمازش پیدا
دعوت حق را لبَیک
برچسب:
نویسنده: ساجد