"رفته من"
من اینجا، تنها
غمگین نشسته ام
اینجا همه اش بدبختی است
در طرف دیگر من
شادی و پای کوبی است
چه رسمی دارد عمر؟
و چه تقدیری است این ؟!
دیدی "ساجد" چه شد آخر؟
برو "ساجد" ،برو زین جا
برو "ساجد "، برو دیگر
در کوچه تنهایی ما رهگذری نیست!!
می آید مرگ روزی
غربت من را خواهد برد
غربت دیرینه من
شاید امروز
شاید فردا
یا که شاید
فردایی پس از فردا
برو" ساجد" تو هم دیگر
تو هم دیدی
نه تختی ماند
نه جمشیدی!!
برو "ساجد" فکری دگر کن
برو" ساجد" راهی دگر پوی
من از اینجا خواهم رفت
سوی آبادی ها
خرابه ها می مانند
و گور تنگ من
بگذار آسوده روم این بار
آرمیدن می خواهم
گرچه شادم
مرا در دل صفایی نیست
مرا،غم را، رها سازید
غمی آمد تو را "ساجد"
که این غم را
به جز مرگت دوایی نیست
روزگاری من
روزگاری "ساجد"
خندان بود
من ندانستم روزی
تیره خواهد شد روزم
روزگاری بر تنم
هوا می چسبید
و بیابان جای گل های سپید
و علف های سبز
روزگاری پدرم با ما بود
پدرم وقتی رفت
فکر من خاموش شد
همه دیدند
فکر خاموش چهل روزه من
فکر خسته یک ساله من
هیچ چیز زیبا نیست
من نخندم هرگز
مگر آن وقت
که تو آیی در خوابم
و مرا خندانی
مادر را چه کنیم
مادرم گریان است
و برادر
و خواهر
و من خسته دهر
تو تسکینم بودی
به کجا رفتی؟
رفتی زود اما
حکمتی پنهان بود
فکر تو با ماست
همیشه تا مرگ ما
همیشه تا مرگ ما
بهتر آن است
امشب روم زین جا
ره تاریک و من ناپیدا
گرچه حسم این است
پدرم تنهاست
مردگان در خوابند
این طور نیست
فکرم بی مشکل نیست
فکر من ویران است
روح من گریان است
مردگان بیدارند
زنده ها در خوابند
زنده ها در رنجند
زنده ها تنهایند
پدرم آنجا تو بمان
من در ر اهم
همه در راهند
سوی دیار عشق
سوی آن وسعت
که آغازش مرگ
سوی آن سمتِ سمت
روز رفتن می آید
سبک باید رفت
گرچه غمگینم که پدر رفت
خوشحالم دیگر پدری نیست
دهر گیردش از من
پدرم
دوش در خلوت خود
چه دعا کردی؟
به گمانم الله
در بقچه ای از نور
پیغام رفتن را
سوی تو آورد!!
پدرم
خودت می گفتی
نقطه آغاز
ذات پاک ازلیت
میعاد گاه
جلوه پاک ابدیت
راز جهان همه در دستان خداست
همچو خورشید
که متولد و در گذرد
کاش خدایا
برچسب:
نویسنده: ساجد